برای بار آخر توی کیفمو نگاه کردم که مطمئن شم همه چیو برداشتم: آینه که البته چک کردن نداشت و همیشه همراهم بود، ماتیک و ادکلان و .... از همه ی اینها مهمتر دستمال برای پاک کردنشون ...... قبل از اومدن خونه
_ زود باش دیگه الآن غروب میشه....... دیر شد به هیچ کاری نمیرسم........ نه ختمی ... نه دعائی........ یه سه شنبه ها رو من با خیال راحت میرم امومزاده......... وقتم دست خودمه و میخوام دل سیر دعا کنم......... اونم هر وقت تو میخوای بیای........ هی دیر و زودش میکنی
چادرمو سر کردم و دویدم تو حیاط دنبال مامانم که دیگه تحملش تموم شده بود و الآن وسط کوچه باید بهش میرسیدم
یه امومزاده ی کوچیک که یه رواق سه در چاهار بیشتر نبود و اونم درست لب خیابون....... ولی منم بهش اعتقاد داشتم و انگار آروم میشدم .......... البته اگه از نگاه عابرا که از تو پیاده رو به همه ی این رواق کوچیک مشرف بودن........ در امان میبودیم
اینبار فقط یه چیز خیلی ناآرومم کرده بود و در اصل مطمئن بودم که حاجتم چیه ........ به وحید شک داشتم
به ساعتم یه نگاه انداختم........ دیگه داشت دیر میشد............ نیم ساعت تا محل وعده بود ..... توی پارک که من باید حداقل یه ربعی قبلش میرسیدم تا برم تو دستشوییهای پارک و یه کم به سر و وضعم میرسیدم
دمدمای غروب مهر ماه بود و انتظار دلهره آمیز من....... که حالا شَکَم هم بهش اضافه شده بود و تو سرم بدجوری ذوق میزد ............ رودخونه هم که خشک بود و نمیتونس این التهاب غروبو با دیدنش التیام کنه و وحید که دیر اومدنش عادت بود ولی نه دیگه نیم ساعت سه ربع ..........
از دور راه رفتنشو شناختم که آروم و بیخیال پیش میاومد و موبایلی که دستش بود
موبایل......... الهی که میسوخت این موبایلش که ازش متنقر بودم........ هر چی بود زیر سر همین حرف زدنای زیادش با موبایلو ........ جدا شدن و جلوتر رفتنش وقتی باهم بودیم تا من صدای صحبتاشو نشنوم
چقدر خوشخیالم من وقتی که بر خلاف حسن ظن همیشگیم یه کم واقعی به قضیه نگاه میکنم......... اصلا اگه هیچ نشونه ای هم نبود می تونسم مطمئن باشم کسی که به این راحتی با من میومد ......... حتما چن تا دوست دختر دیگه هم داره
به اینجای فکرام که میرسیدم ... تازه به صورت واقعی اونچه که بهش دل خوش کرده بودم پی میبردم........ دوست دختری و دوست پسری........ یه رفتار کاملا زرد و پوچ که خودشو پشت نقاب یه عشق مسخره تر از خودش پنهون میکرد و گویی که من تو این رابطه در خلق حماسه ای انسانی شریکم
اومدش........ و باز قدمهای به ظاهر همراه ما .... که دیگه مطمئن میشدم که منم براش کهنه و تکراری شدم