نَشتی

نشتي هاي ذهني ناشتا

 
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦  

آقای محترم نزنش،.......... خانوم محترم نزنش

آخه بچه گناه داره،.......... آخه گناه عقاب داره

از خدا نمیترسی..........از آه و نفرین یه بچه ی معصوم نمیترسی،.......... از عقاب خدا که میترسی؟

 برو بابا تو انگار خیلی شوتی.......... عُقاب کیه؟........ عُقاب چیه؟

نگو که نچشیدی عقاب خدا رو، یعنی ندیدی هم عقاب خدا رو؟ که نشنیدی حتی عقاب خدا رو...

خدا کیه؟.......... تو همه کارشی؟...........

برو بابا

 بزنش بچه رو، بزن.......... شاید ادب بشه و پس فردا یه آدمی مثل تو نشه

......................................................................................................................

با اجازه ی دوستان( مخصوصا من و ما و خنیاگر عزیز) و با عرض معذرت تصمیم گرفتم که با این وبلاگ خداحافظی کنم

و اگه تو این مدت چیزی نوشتم یا گفتم که موجب رنجشتون شده، ازتون میخوام که منو ببخشین

من یه وبلاگ دیگه دارم که خوشحال میشم بهم سر بزنین به آدرس زیر:

rashheh.blogfa.com

فعلا و ازین وبلاگ، خدانگهدار


کلمات کلیدی:
 
داستانک 7
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤  

برای بار آخر توی کیفمو نگاه کردم که مطمئن شم همه چیو برداشتم:  آینه که البته چک کردن نداشت و همیشه همراهم بود، ماتیک و ادکلان و .... از همه ی اینها مهمتر دستمال برای پاک کردنشون ...... قبل از اومدن خونه

_ زود باش دیگه الآن غروب میشه....... دیر شد به هیچ کاری نمیرسم........ نه ختمی ... نه دعائی........ یه سه شنبه ها رو من با خیال راحت میرم امومزاده......... وقتم دست خودمه و میخوام دل سیر دعا کنم......... اونم هر وقت تو میخوای بیای........ هی دیر و زودش میکنی

چادرمو سر کردم و دویدم تو حیاط دنبال مامانم که دیگه تحملش تموم شده بود و الآن وسط کوچه باید بهش میرسیدم

یه امومزاده ی کوچیک که یه رواق سه در چاهار بیشتر نبود و اونم درست لب خیابون....... ولی منم بهش اعتقاد داشتم و انگار آروم میشدم .......... البته اگه از نگاه عابرا که از تو پیاده رو به همه ی این رواق کوچیک مشرف بودن........ در امان میبودیم

اینبار فقط یه چیز خیلی ناآرومم کرده بود و در اصل مطمئن بودم که حاجتم چیه ........ به وحید شک داشتم

به ساعتم یه نگاه انداختم........ دیگه داشت دیر میشد............ نیم ساعت تا محل وعده بود ..... توی پارک که من باید حداقل یه ربعی قبلش میرسیدم تا برم تو دستشوییهای پارک و یه کم به سر و وضعم میرسیدم

دمدمای غروب مهر ماه بود و انتظار دلهره آمیز من....... که حالا شَکَم هم بهش اضافه شده بود و تو سرم بدجوری ذوق میزد ............ رودخونه هم که خشک بود و نمیتونس این التهاب غروبو با دیدنش التیام کنه و وحید که دیر اومدنش عادت بود ولی نه دیگه نیم ساعت سه ربع ..........

از دور راه رفتنشو شناختم که آروم و بیخیال پیش میاومد و موبایلی که دستش بود

موبایل......... الهی که میسوخت این موبایلش که ازش متنقر بودم........ هر چی بود زیر سر همین حرف زدنای زیادش با موبایلو ........ جدا شدن و جلوتر رفتنش وقتی باهم بودیم تا من صدای صحبتاشو نشنوم

چقدر خوشخیالم من وقتی که بر خلاف حسن ظن همیشگیم یه کم واقعی به قضیه نگاه میکنم......... اصلا اگه هیچ نشونه ای هم نبود می تونسم مطمئن باشم کسی که به این راحتی با من میومد ......... حتما چن تا دوست دختر دیگه هم داره

به اینجای فکرام که میرسیدم ... تازه به صورت واقعی اونچه که بهش دل خوش کرده بودم پی میبردم........ دوست دختری و دوست پسری........ یه رفتار کاملا زرد و پوچ که خودشو پشت نقاب یه عشق مسخره تر از خودش پنهون میکرد و گویی که من تو این رابطه در خلق حماسه ای انسانی شریکم

اومدش........ و باز قدمهای به ظاهر همراه ما .... که دیگه مطمئن میشدم که منم براش کهنه و تکراری شدم


کلمات کلیدی:
 
داستانک6
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳  

هر روز از دم دمای غروب تو این ارتفاع وای میسم و فقط نگاه میکنم............همه چیزو ........ هر چیزی که تو دایره ی دیدم باشه .......... تو این ارتفاع جای که بلندتر از بالکن طبقه دوم ساختمون روبروییه

همونیکه هر روز نیمساعت بعد از من، میبینم که میاد.......... فکر کنم از سر کارش میاد..... همیشه همینطور اول کتشو آویزون میکنه به چوب لباسی و ولو میشه روی تخت.......... دستشو میزاره رو پیشونیش و دو تا پاشو آروم تکون میده

و ماشینایی که البته ازبالا آدمای توش خیلی پیدا نیسن.......... گاهی یه نیسان که با سرو صدا و بیخیال از روی دست انداز توی کوچه رد میشه و گچ و خاک از پشتش میریزه........ یا یه پراید که با آهنگهای تند و با صدای بلند..........به دست انداز که میرسه خط ترمز میکشه و دوباره سرعت میگیره

تا حالا اون طرف کوچه رو ندیدم........... ولی معلومه که تا ماشینا میان بعد از این دست انداز، سرعت بگیرن.......... مجبور میشن دوباره ترمز کنن برای دست انداز اون سر کوچه

گربه هام که بازیگرای همیشگی این صحنه ی تماشای منن........... نشونشون میکنم و تعدادشونو به خاطر میسپارم که ببینم کِی کودومشون تازه وارده وو کودمشون ازین محله رفته................ ولی وقتی همه میخوابن و چراغا خاموش میشه....... ماشینام کمتر میان و هوا سردتر میشه............ ساکتِ ساکته و چشم میدوزم به پایین پام و به سیمهای توی سرم فشار میارم تا همین چیزایی که دیدمو به هم ربطشون بدم

آخه این تموم دنیای منه......... پس هر چی که میتونم بفهمم از بین همین چیزاس ........ ولی فکر نکنین چون یه چراغ برق خشک و بیحرکتم و دنیام کوچیکه...... چیزی نمیفهمم............. آخه از نیمه شب تا طلوع آفتاب یکسره فکر میکنم و از جمله چیزایی که فهمیدم اینه که خیلی فرق نمیکنه چقدر چیزای مختلف ببینم.

چون تو همین چن تا دسته چیزی هم که میبینم.......... گربه ها....... ماشینا ......... و همسایه ها........... اکثر چیزای همیشگی......مشترکه


کلمات کلیدی:
 
داستانک5
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦  

از روزی یک ساعت شروع کردم...............نمیدونم چی تو سرشون میگذشت و تو اون اجلاس توی شهرداری... که چن تایی دانشمند هم توشون بود................چی گفتن و چرا با پیشنهاد عجیب من موافقت کردن؟............من اینجور برداشت کردم که کلا تجربه ی جالب و بی نظیری به نظرشون رسیده بود............آهان شایدم به احتمال زیاد دنبال ثبت یه رکورد و کسب یه شهرتی باین واسطه بودن

تو خونه که بودم بیکار بیکار بودم و هر وقت به ساعت نگاه میکردم دیگه نمیتونستم چشم ازش بردارم.............شاید یه ربع ساعت یا حتی گاهی نیم ساعت بی اختیار عقربه ی ثانیه شمارو دنبال میکردم تا یه صدایی یا یه اتفاقی میافتاد که چشم برمیداشتم و رهاش میکردم............از همون جا بود و از تکرار و استمرار این اتفاق که من بهش عادت کرده بودم این ایده به ذهنم خورد...............آخه اینقدر به عقربه ها نگاه کرده بودم که انگار وقتی خواب هم بودم ثانیه شمار ذهنم کار میکرد و وقتی بیدار میشدم با تقریب یکی دو دقیقه میتونسم ساعتو حدس بزنم و درست بود..........که این اختلاف تو بیداری به کمتر از دقیقه میرسید

رفتم گفتم ........... توی شهرداری.........که میخوام من بشم دستگاه ساعت اصلی شهر.............همونی که توی برج میدون وسط شهر بود......وقتی دیدن از عهده اش برمیام تو روز چند ساعتو........من ساعتو میچرخوندم و ساعت هم دقیق ِ دقیق بود

از بین دریچه های آهنی میتونسم تمام اتفاقات توی میدونو زیر نظر بگیرم.........بدون اینکه ساعت از دستم در بره................آروم آروم متوجه آدمهایی میشدم که هر روز میدیدمشون...............ازجمله یه مرد سی و خورده ای ساله که هر روز دیرش میشد و تا به میدون میرسید یه نگاهی به ساعت بزرگ برج مینداخت و بعد ساعت جیبشو در میآورد و انگار که هر روز عقب بمونه اونو با ساعت من تنظیم میکرد

همه ی ساعتای شهر مستقیم یا غیر مستقیم با ساعت من تنظیم میشد........... اینو به مرور و بعد از چند ماه فهمیدم............و این احساس موثر بودن به من میداد اونم تاثیری بزرگ.......مخصوصا وقتی به این فکر میکردم که چه کارهایی تو ادارات و بانکها و مدرسه ها بر اساس ساعت تنظیم میشه

تا اینکه یه روز دلم سوخت و ساعتو برای اون مرد جوون چن دقیقه عقب کشیدم تا دیر به کارش نرسه.....کاری که نمیدونم چی بود و کجا بود........بعد این کارو برای بقیه هم کردم.......همونایی که میدیدم و حدس میزدم اگه ساعتو جلو یا عقب ببرم کارشون راه میفته و از دردسر نجات پیدا میکنن

تا بالاخره فهمیدن و از کار اخراجم کردن............ولی من دیگه کاملا یه ساعت شدم.....هم نبض زمان.....ببینین الآن درست ساعت ١١:١١ شبه


کلمات کلیدی:
 
داستانک 4
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤  

توی خیابون طالقانی با هم پیاده میرفتیم....... میخواستیم بریم سینما......معمولا همین سینما میرفتیم......... و اونم مثل همیشه دوربین به دست داشت دنبال سوژه میگشت و تند و تند عکس مینداخت

عکساشو بعدا بهم نشون میداد............ از حس عکسهاش لذت میبردم...یه جور عادت شده بود.....آخه از بسکه دنبال من راه می افتاد و عکاسی میکرد............ انگار منم دیگه جزوی از لنزش شده بودم.......... عادت که میگم، عادت کرده بودم اطرافمو شبیه کادربندیهای اون ببینم

یه قوطی نوشابه ی خالی که توی جوی آب میرفت

یا یه میوه فروش با لباسای چرکش که داشت با دستمال لنگش عرق صورتشو پاک میکرد

یه دیوار خالی.آره خالی از هر شیء و موضوعی که سایه های درخت لب خیابون روش افتاده بود یا خلاصه هزار تا کادر و موضوع بیربط دیگه که منم عادت کرده بودم تو ذهنم ازشون فریم بردارم

همینطور که توی پیاده رو میرفتیم متوجه یه پسر بچه ی شهرستانی چهار پنج ساله تو پیاده رو اون طرف خیابون شده بود و با دوربینش دنبالش میکرد تا کادرشو پیدا کنه و ازش عکس بندازه

پسر بچه که خلاف حرکت ما تو پیاده رو مقابل میرفت یهو شروع به دویدن کرد و داشت از دیدرسش خارج میشد........چشمشو گذاشت پشت دریچه ی دوربین و بیهوا رفت وسط خیابون

تا اومدم داد بزنم که ماشین...........ماشین باسرعت بهش خورد و نقش خیابون شد

دویدم طرفشو دوربینشو برداشتم و تا رسوندیمش بیمارستان تموم کرد

حالا توی اتاقم روی میز بجای عکس خودش اون آخرین عکسیرو که در لحظه ی تصادف با فشار دادن دکمه ی شاتر گرفته بود قاب گرفتم و گذاشتم

زوم کرده بود روی چهره ی پسربچه........و عکس هم نیمه ظاهر شد..فقط چشمهای معصوم پسر بچه که تو همون لحظه تو لنز دوربین خیره شده بود


کلمات کلیدی:
 
داستانک 3
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱  

وایسادم و مسافر سوار شد.......گفتم تو راه یه مسافرم بزنم.....البته از روی عادت بود برای من که راننده تاکسیم

اومد جلو نشست...باخودم فکر کردم درسته که یه مسافر کمتر میتونیم سوار کنیم ولی عوضش نه جای من تنگ میشه و نه دنده تو پر وپای مسافر گیر میکنه...... تو همین فکرا بودم که مسافر با اشاره به یه خلافی که یه راننده کرد سر صحبتو در اصل وا کرد........ نمیدونم شاید برای اون به این قصد نبوده باشه ولی من که همیشه اینو شروع صحبت کردن با مسافرا میدونم

جوون بود و مثل همیشه و با هر کس دیگه صحبت رفت سر اینکه الآن چه وضعیه......... مخصوصا وقتی که طرف صحبتم جوون باشه حتما این زمونه ی سخت و ناجورا با گذشته ها و جوونیهای خودم و همسنام مقایسه میکنم..... درسته که یه مکالمه ی تکراریه ولی حداقل برای من یکی همون مرور خاطرات و رفتن بگذشته هاس که بهونه ی اصلیه

چون حرف سر قناعت و کم توقعی بود رفتم سراغ قضیه ی کت پاره:

آره آقا دیگه حجب وحیایی نمونده و بچه ات صاف و پوسکنده میذاره کف دستت که فلان گوشی موبایلو میخوام.....پول بده............دارم میرم سر کلاس تنیس پول بده راکت بخرمو....

آقا من یادمه زمانی که مدرسه میرفتم یه بار کتم از سر شونه تا کنار جیبش پاره شد و من حتی روم نشد به بابام بگم کتم پاره شده.........نه ماه با همین کت پاره میرفتم مدرسه و یه جوری پارگیشو میکردم زیر بغلم که پیدا نباشه.......نه ماه.....تابعد از سال بابام فهمیدو تازه داد دوختنش و با کت دوخته چن سال دیگه رفتم مدرسه

نمیدونم چرا اینبار تو تعریف کردن این قضیه زیادی احساساتی شدم و اینو هم تو عصبانیت از وضع موجود بروز میدادم....خلاصه دیدم هم سفتی دارم نصیحت میکنم و هم جدی جدی رفتم تو سی چهل سال پیش

درست تو اوج بودم که حواسم نبود رسیدیم سر چهارراهی که مسافر پیاده میشد..... پولشو که زودتر داده بود تا رسیدیم پشت چراغ قرمز چهارراه گفت ممنون و پیاده شد

اونوقت بود که انگار یه آب سردی ریختن رو گرده ام و حرفام تو دهنم ماسید.....


کلمات کلیدی:
 
داستانک2
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥  

ازم خوشش اومده بود.......... اینکه چرا؟....نمیدونم

هر وقت منو میدید میگفت یه نورانیتی تو چهره ات هس....... و بر همین اساس چهره ی بزعم خودش نورانی مرا میبوسید........ باهام دست و روبوسی میکرد....... حالا اگه یه بار تو روز منو میدید یا چند بار........ انگار که یه ادای دینی یا مناسکی برای خودش قائل شده باشه

خوب منم چی میگفتم؟....... زیر بار نمیرفت......... میگفت داری شکسته نفسی میکنی ....... منم کم کم.....وقتی میدیدم انکارهام به اصرارش اثری نداره........... از طرفیم یه ابراز لطف بود و نمیتونستم تو ذوقش بزنم

ولی بدتر از اون این بود که این ذهنیتشو برای بقیه هم بازگو میکرد و منم جلوی جمع هی خجالت میکشیدم... و بدتر از اون که بعضی اوقات یا از سر باری به هر جهت یا هر چیز دیگه چن نفری هم باهاش همداستان میشدن در مدح صفا و نورانیت ما

یه روز توی ماه رمضون.......... که من نمیتونستم روزه بگیرم.........قایمکی داشتم یه لیوان آب میخوردم که یهو از راه رسیدو منو در حال روزه خواری دید.......... بی هیچ سوالی یا گفت و گویی...... انگار که جا خورده باشه...روشو برگردوند و راهشو کج کرد و رفت....منم که بیخیال ....... گفتم حالا خودمو بکشم که دیده؟....... خوب نمیتونم روزه بگیرم و ...

از اون به بعد بود که روبوسی که هیچی.......... منم نمیخواستم و بلکه تازه انگار یه بار الکی از رو دوشم برداشته شده باشه...راحتم شده بودم

ولی بعد فهمیدم پشت سرم بدگویی میکنه......... که یکی از بدگوییهاش این بود: آقا ریاکاره..... تو جمع خودشو صاحب کمالات نشون میده و در خلوت آن کار دیگر میکند

به علاوه ی گمانه زنی در باب خبط و گناهان دیگری هم که من در قبل و آینده مرتکب شده ام و ....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱  

تو شب ........ وسطای شب، یهو از خواب بیدار شدم...... انگار که زبونم به سقم چسبیده بود از بس که تشنه ام بود......انگار که دو روز باشه آب نخوردم.......مگه چه خوابی دیده بودم؟..........مگه تو خواب چی به من گذشته بود؟

پتو رو کنار زدم و پاشدم ........ بعد ازینکه چن دقیقه ای تو بهت و تعلیق....همونجا توی جام نشسته بودم و فقط یه چیزو احساس میکردم.......تشنگی

کلی فک کردم تا اطرافمو و جایی که توش هستم یادم بیاد..........انگار هنوز تو لامکان خواب جا مونده بودمو نمیتونستم خودمو پیدا کنم

از سر شیشه یه بطریو یه نفس سر کشیدم.........تازه یادم اومد که تنهام....اینو وقتی بیاد آوردم که خواستم بدونم بقیه هنوز سر جاشون هسن یا نه؟

الکی به این فکر کردم که اگه کسی بود الآن تیمارم میکرد........ولی من که چیزیم نبود تا همدردی و پرستاری بخوام.....ولی به یه وسیله ای دوست داشتم که فکر کنم چه خوب بود اگه کسی بود.........وشایدم همینطور بود

هر چی فکر کردم یادم نیومد داشتم چه خوابی میدیدم که اینقدر تشنه ام شده بود ......تازه اول که باور نمیکردم از خواب دیدن باشه.......داشتم فکر میکردم چی به من گذشته.........اصلا مگه فرقیم میکنه؟....خواب و بیداری....اصل اون رنجیه که آدم میکشه که تو هر دو تاش فرقی نمیکنه..........اما چه رنجی که یه همچین عطشی بدنبال داشته؟

نشستم روی کاناپه و تلویزیونو روشن کردم.........تصاویر هوایی و پر تعلیق که با هلیکوپتر میگیرن از آبشار نیاگارا را نشون میداد.......... کیلومترها آبشار عریض که با خروش و وسعت به پائین میریخت........ همه جا حضور آب فیروزه ای رنگ خروشان بود.


کلمات کلیدی: